دینادینا، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 16 روز سن داره

دینا جونم

واکسن 18 ماهگی

دینا جونم دیروز دوشنبه 16 اردیبهشت نوبت واکسن 18 ماهگیت بود.از روز قبلش استرس داشتم آخه شنیده بودم واکسن 18 ماهگی نی نی هارو اذیت میکنه.شب که اصلا نتونستم بخوابم صبح زود پاشدم صبحونه ات رو آماده کردم و تا ساعت 9 به کارام رسیدم ساعت 9 اومدم بیدارت کردم دوست نداشتی از خواب بیدار شی انگار میدونستی قراره یه اتفاقی بیافته خلاصه صبحونه ات رو دادم و آماده شدیم که بریم.تو راه زنگ زدم به بابایی که  اونم مرخصی ساعتی بگیره و باهامون بیاد.بابایی رو از جلوی اداره برداشتیم و رفتیم مرکز بهداشت. اول خانوم دکتر قد و وزن و دور سرت رو گرفت و بعدش گفت آماده اش کنید تا واکسنشو بزنم.من که دل توی دلم نبود دستام میلرزید تو رو دادم بغل بابایی.خانوم دکتر...
19 ارديبهشت 1392

و امسال.....

و امسال خدا منتشو بر من تمام کرد و فرشته کوچولومو پر بهاتر و با ارزشتر از سال پیش دست من سپرد... 12 تا مروارید خوشگل گذاشت تو دهنش..... به خودم میبالم از اینکه اولین کلمه ای که تونست بگه کلمه " ماما "بود اونروز احساس کردم خدا به من لبخند زد..... روزی که برای اولین بار روی پاهاش وایستاد و من از خوشحالی فریاااااد کشیدم..... و اولین قدمی که برداشت و من احساس کردم خدا دست فرشته کوچولومو گرفت و بهش کمک کرد تا راه بره.... خدایا شکررررررررررت.... خدایا به این روز عزیز قسمت میدم لذت مادر شدنو به همه ی اونایی که آرزوشو دارن بچشان..... ...
11 ارديبهشت 1392

18 ماهگیت مبارک..........

دینا جونم هر روز که میگذره تو با شیرین زبونیات بیشتر و بیشتر مارو عاشق خودت میکنی.هر روز هزار بار خدا رو شکر میکنم که گلی مثل تورو بهمون داد.بچه ها همشون شیرینن ولی فکر میکنم دخترا بیشتر واسه مامان باباشون دلبری میکنن. وقتی میخوام بهت غذا بدم اول یه قاشق میذاری دهن من بعد خودت میخوری. چند وقت پیش سرم درد میکرد و خوابیده بودم ولی تو دوست نداشتی من بخوابم از بس اومدی سرتو گذاشتی رو بالش و منو بوسیدی تا بالاخره مجبور شدم بشینم. وقتی یه کار اشتباهی انجام میدی و من چپ چپ نگات میکنم میای تند تند بوسم میکنی یا اینکه ادا در میاری تا بخندم.وقتی ادا در میاری خیییلی بامزه میشی. خلاصه که تو مهربونترین دختر دنیا هستی.خدایا ...
7 ارديبهشت 1392

سری آخر عکسای مسافرت....

آبشار بسیار زیبای آب پری در شهر رویان... خونه خاله سیما (خاله بابایی ) داری سی دی خاله ستاره رو نگاه میکنی... اینجام خونه دایی رضا (دایی بابایی) اتاق شیدا جون.....   ...
2 ارديبهشت 1392

سری دوم عکسای مسافرت

تا رسیدیم ویلای نوشهر دینا رفت و یه جای خوب واسه نشستن پیدا کرد.... بعد از یه آب تنی بردیمش دریا.... اولین بارش بود دریارو میدید از چشاش معلومه.......... دوست داشتی بشینی داخل شومینه..... از این صندلیا خوشت میومد و خودت انتخاب میکردی رو کدوم رنگش بشینی....   ...
31 فروردين 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به دینا جونم می باشد